این ها را باید مردم جارو کنند

 

 

هیچ انتظاری از قوع قضاییه نیست، امروز مولایمان فرمودند « وقتی مردم به میدان بیایند همه ابزارهای دشمن از کار می افتد »، این یعنی اینکه باید خود مردم، سران فتنه را از خانه هایشان بیرون کشیده و ادب شان کنند.

رسالت تاریخی مردم ایران عبرت آموزی است برای همه کسانی که در آینده تاریخ ایران نیز شاید در سر اندیشه یاغی گری داشته باشند.

و اگر انقلاب اسلامی سپیده دم طلوع خورشید مهدوی است، موسوی و کروبی پست تر از آنند که نقش دجال را در لحظات نزدیک ظهور بازی کنند.

البته من فکر می کنم زمان دارد کار خودش را می کند، 25 بهمن نشانه خوبی بود از صبر لبریز شده مردم، دستگیری این خائنان کار دستگاه قضایی نیست، قوه قضاییه نظام ما از کسانی دستگیری می کند که دست شان ارزش گرفتن داشته باشد، این ها را فقط باید  مردم جارو کنند.

سفرنامه کربلا - بخش اول



 

از تهران تا میانه راه در آسمان

 
اصلا ذهنم را برای بستن چمدان و آمادگی سفر مشغول نکردم چرا که می دانم، آمادگی دل در این سفر بسیار مهم تر است تا اینکه در چمدانم چه چیزهایی باید بگذارم تا رافع احتیاجاتم شود.

چند تلفن البته برای کسب تجربیات از تازه سفر رفته ها شماره گرفتم، یکی می گفت:‌« این سفر چریکی است و باید آمادگی خیلی چیزها را از قبل داشته باشی» و دیگر فقط وقتی می خواست به من توصیه کند، دلش  هوایی می شد و می گفت: چیزی برای گفتن نیست، گزارشی از اماکن می داد. « که آن ها را قطعا در حین سفر خواهم دید.»

روز آخر سفر هم - البته فقط برای اینکه اربعین را پر خطر ترین زمان سفر به لحاظ هجوم جمعیت و حوادث احتمالی بر می شمردند- به تعدادی از دوستان تلفن زدم، برای کسب حلالیت و شاید از برای اینکه چیزی بگویند که در این سفر به دردم بخورد.

نوعی آماده نبودن از لحاظ روحی را شاید می خواستم با این توصیه ها جبران کنم که کربلا را زیارت که نه حتی اگر قصد تماشا هم داشته باشی، به آمادگی جدی نیاز است.

همه تماس ها به یک گونه شروع و انجام می شد،‌ از  این قرار شروع می شد که خدا، ان شاء الله روزی شما کند فردا عازمم به زیارت حضرت سیدالشهداء علیه السلام، اوضاع همچنان که می دانید بسیار شلوغ است و حسابی آتش بازی است، خلاصه اگر اتفاقی افتاد و پر پر شدیم حلال بفرمایید و الخ.

در این میان برخی در ازدحام اطراف شاید اصلا متوجه نمی شدند که چه شنیده اند و فقط جمله اختیار دارید و التماس دعا و برخی اما دلشان می شکست و طوری صحبت می کردند که اشتیاقت بر این سفر افزون می شد، این بار تو در حکایت زندگی آن طرف داستان بودی که بار وسایلت لبخند به لب را برای سفر بسته بودی و دوست پشت تلفن اما یک لحظه دلش پر کشیده بود از تهران تا کربلا و نجف و تا که جواب تو را بدهد حرم های مطهر را زیارت کرده بود و با چشمان تر بازگشته بود.

از همه این تلفن ها، دو تماس برایم جالب تر نمود، یکی بزرگی که برایم آرزو کرد که «‌ ان شاء الله دست پر از زیارت حرم «حضرت سیدالشهداء و حرم حضرت ابوالفضل» علیهم السلام» - اینجا تاکید بیشتر بر حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام داشت- برگردی و من آن وقت ذهنم رفت به اینکه برای دست پر برگشتن نیاز است که دست خالی بروم، خالی از همه چیز از گناه و ثواب و درست و غلط، سربلندی و سرشکستگی.

و البته در این میان صحبت از دست شد و در دلم هوای حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام شدت گرفت.

تماس دیگر هم مربوط شد به دوستی که خیلی خوشحال شد از تماس من که از قضا دختر کوچکش را دقایقی قبل روی تخت بیمارستان بستری کرده بود و شاید در حیاط بارانی بیمارستان دلش گرفته بود و از این تماس من راهی می جست برای توسل به حضرت ارباب. صحبتی کرد و صراحت کلامش خوشم آمد.

 

                                        جمعه اول بهمن / فرودگاه امام خمینی (ره)
  

شب قبل از سفر از نیمه گذشته بود که بیدار ماندم به نوشتن وصیت نامه و ذخیره صفحه ورد روی دسکتاپ لپ تاپ که فردا موقع خداحافظی توصیه کنم اگر بازنگشتم به آن مراجعه کنند.

شروع کردم با « ان لقتل الحسین محبه فی قلوب المومنین لا تبردا ابدا » و پایانش دادم به « و بشرالصابرین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون ..»

در میان هم چیزی نداشتم الا یادآوری به اینکه وصیت نامه ای قبل از سفر حج نوشته ام که در فلان محل است و چند تکه توصیه که دوست داشتم بعد من انجام شود.

بدهی های مانده و چند جلد کتاب که بذل و بخشش می کردمشان بعد از مرگ و نوعی ریا در لابلای نوشته هایم محسوس بود.

شاید با این حس که شاید دلشان هوای من در دلی یا دل هایی افزون باشد،  و این یعنی مسیر را مثل همیشه اشتباه رفتن و اما این بار مسیر به سمت کرب و بلا بود.

و احتمال بازگشت به اندازه احتمال ماندن بود و به این می اندیشیدم که اگر قرار بر ماندن باشد، کجا بهتر از کربلا.

ساعت از ابتدای صبح منتظر اذان پای تلویزیون نشسته بودیم تا اذان گفت نماز خوانده راه افتادیم به سمت فرودگاه امام خمینی (ره)، چمدان در دست و از زیر قرآن عبور کنان و آیه « سبحان الذی سخر لنا هذا ...» زیر لب زمزمه کنان.

پشت فرمان تا فرودگاه از تاریکی و سرما و خلوتی مسیر همه دست به دست هم دادند تا تمام مسیر به سکوت بگذرد تا ذهن سیال من عبور کند از خبری که یک دو روز قبل در یکی از خبرگزاری ها دیده بود که «   چندین گلوله توپ و مواد منفجره و ریموت و ادوات انفجاری در یک انبار مهمات در شهر بغداد کشف شده است.»

به عوامل این انفجار ها اندیشیدیم که طبق خبر پلیس عراق هنوز دستگیر نشده بودند.»

و به اینکه از خصوصیات سفر به کربلا وجود اضطراب است و به قاعده متفاوت این سفر با همه سفرها.

وعده استراحت در این سفر به خودت بدهی اشتباه کردی که این سفر جنسی متمایز دارد.

ذهن سیالم برای خودش می گشت در این افکار که خیلی از  احکام واجب الهی با احتمال خطر جانی تعطیل می شوند و اما سفر حضرت اباعبدالله علیه السلام همراه با خطر جانی بر استحبابش افزون می گردد و اینکه « اکل تراب » حرمت دارد و اما « اکل تربت » حضرت سیدالشهداء علیه السلام  به قصد استشفاء استحباب دارد و الخ.

براستی در این بزم همه چیز متمایز است.

در فرودگاه پشت گیت تحویل بار روحانی چهره آشنا دختر بچه ای به بغل گرفته ایستاده بود که فهمیدم روحانی کاروان است، آقای دکتر گرجیان، از فلاسفه قم و اهل اسفار و همنشین با حکمای متاله که از قضا داخل هواپیما نیز با ایشان در یک ردیف نشسته بودیم و دختر ۲ ساله اش – ریحانه - از ما بشدت دلربایی می کرد، خصوصا با آن مقنعه ای که با زور از مادرش می گرفت تا سرش کند.

زیر چشمی ما را می پایید و تا که لبخند ما را می دید سر بر می گرداند که مثلا برایم مهم نیست و به بازی با پدر مشغول و در عین حال بشدت متوجه اطراف.

در میانه راه آسمان تهران – بغداد دفترچه جیبی کوچک را روی میز تاشوی هواپیما گذاشتم تا یادداشت های سفر را آغاز کنم.

نوستالوژی تایپ و تعلق خاطر به لپ تاپ جامانده در خانه در ذهنم گر گرفت و گفتم باید دوباره به خودکار و مداد رجوع کنی که کل شیء یرجع الی اصله.

لذتی که نوشتن در آسمان دارد البته خیلی بیشتر از نوشتن در زمین است، البته در آسمان ذهنت خیلی شلوغ می شود و چه خوب است که فقط نت برداری و به زمین که می رسی شروع کنی به نوشتن با تامل..

والله متم نوره یعنی مبارک در روز 22 بهمن سقوط کرد


انی سلم لم سالمکم یعنی حتی خواست من همان خواست دوستان شماست نه آرزوی دشمنان شما.

این شب ها برخی ها آرزو می کردند « مبارک » در مصر بماند و اگر هم رفتنی شد، رفتنش با 22 بهمن همقرین نباشد تا سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران با فرار  دیکتاتور مصر نسبتی پیدا نکند، يريدون ليطفوا نورالله بافواههم و الله متم نوره و لوكره الكافرون.

و اما تفاهم در خواست و آرزو با دشمنان در اثر چیزی نیست غیر از ازدحام لقمه حرام در شکم ها که حضرت ارباب علیه السلام، خطاب به قاتلان خویش در صحرای کرب و بلا فرمود: « و ملئت بطونکم من الحرام فطبع الله علی قلوبکم »

یعنی شکم هایتان از غذای حرام پرگشته و بر اثر این غذاهای حرام است که قلب های شما سیاه و چشم حق بین شما کور و گوش شما از شنیدن نصیحت و موعظه امام و پیشوایتان کر شده است.

لقمه حرام حتی اثر موعظه ولی امر را نیز از بین می برد، اثر دعوت رهبر به بازگشت به جبهه حق و مرز بندی با صهیونیست ها و سران کفار و کمر بستگان به لشگر حق را نیز.

حال لقمه حرام می خواهد از سفره پسر مرجانه - زنه به هرزگی معروف - باشد  یا از دلارهای نفتی فرزندان معنوی ابن تیمیه حرام زاده در سرزمین حجاز و آنچه در این میان از همه مهمتر است این است که والله متم نوره یعنی مبارک در روز 22 بهمن سقوط کرد.