این روزها که می گذرد، در باد، کسی یادت را فریاد می زند.
یادی درخشنده در قاب هایی قدیمی،
با تصویری از عبایی مشکی رنگ، بر روی دوشی افتاده و شانه ای سترگ و دستی بیرون آمده به نشانه سلام که گویند دست خدا بوده ...
راستی، این روزها، خیلی از دل ها برای آن دست ها، تنگ می شود.
تکرار می شود مدام، تصویر کفش هایی خسته از تبعید و خاک خورده از مبارزه، آن گاه که پله های پرواز انقلاب، آسمان امیدوار را به سر زمین نامیدشدگان پیوند می زد، تا قدم هایی را فرودآورد که فریاد برآورنده الله اکبر بود.
الله اکبر...
الله و اکبر، به عظمتی که تو در دل ها انداختی، چه شکوهی، که زمین و زمان را و همه را زبان کرده بود تا پس از سال ها یا مرگ یا خمینی به عطر حضورت مستانه خروش برآورند که روح منی و بت شکنی ...
روزها می گذرد و شنیده ایم پژواک طنین تبرهای فرهادوارانی که تو شیرین جانشان بودی و بر کهکشانی از راه شیری هرکدامشان یک ستاره ای.
تصدقت،
ما ها فقط شنیده ایم ...
تو گرمابخش سرزمین یخ زده و بهمن گرفته 57 بودی.
مایی که گاه رفتن ات عمری نبوده مان مگر به عده انگشتان دست، هنوز مسحور نگاه های جادویی توایم .
نگاه هایی گیرا، به زیر ابروانی که طاق خورشید بود و هیبت آسمان را برای دشمنانت آشکار کرده بود.
این روزها به برکتت، در سایه خورشیدیم ولی حس می کنیم، دل خورشیدمان هم برایت تنگ می شود.
یادت همیشگی است و خاطرت پاینده، در هر روزگارو هر لحظه تا زمان جاریست.