تبليغاتX
نگارستان

 

شب گذشته  به همراه یکی از دوستان وارد محفلی شدیم که بیشتر از هر چیز دیگر کنجکاوی از حاشیه ها و شنیده ها ما را به آنجا کشانده بود.

 

  وقتی وارد مجلس می شدیم ،  بی هیچ دلیلی ما را بازرسی و جیب های ما را وارسی کردند در کل جلسه هم یک فضای امنیتی و ترس پنهان مشهود بود . از " که" و " چه اش"  را تا آخر متوجه نشدم.

 

دیگر اینکه نوجوانان و جوانان زیادی که از چهره شان می شد فهمید عزم جدی برای سیر و سلوک و تلاش در این مسیر گرفته اند، دور یک فردی هفتاد و خورده ای ساله نشسته بودند که عموما لباس ها و آرایش چهره شان به یک شکل  بود. حالی که معصومیت خاصی در چهره برخی شان  دیده می شد.

و دست آخر در یک ساعت و یک ربع سخنرانی، غیر از روخوانی متن قرآن و احادیث به هم نامرتبت و ترجمه غلط و آمیانه آن ها همه دفاع و تبلیغ از جلسه بود  و آقای .... که سخنران بود و می گفت: من قرآن و دین سنتی را ترویج می کنیم به همین دلیل دشمنان زیادی دارم ...

البته این هم گفتنی است که در یک نقطه مجلس که من نشسته بودم نزدیک به شش عکس بزرگ سخنران را در حالت های مختلف عرفانی و سخنرانی و طرح و نقاشی و حک شده روی تقویم دیواری می دیدم ...!

 جمعی از حاضران نیز بعد از تمام شدن جلسه دور صندلی به اصطلاح " رییس جلسه " نشسته بودند و ظرف های غذا را به  رابطی می دادند تا به واسطه رابط رییس جلسه در ظرف غذای آنان دعا خوانده و فوت کند!

راستش بین مجلس که نشسته بودم، یاد آقایی افتادم که چند ماه پیش به دلیل انحراف و عوام فریبی بازداشت شد و دستگیری اش در رادیوهای بی بی سی و فردا سرو صدایی به راه انداخت.

البته این فرد را حدود یکسال قبل از دستگیری به واسط دعوت یکی از مریدان نزدیکش ملاقات کردم تا اینکه خبر دستگیری اش را ازدوستان همکار و سپس در رسانه ها خواندم.

این آقا که اخیرا قسمتی از اعترافات وی در صدا و سیما هم منتشر شد، روزی به واسطه یکی از مریدان نزدیکش که مرا از حوزه تجمعات و بحران های ایرنا می شناخت، دعوت کرد تا امور رسانه ای وی را به نحوی ساماندهی و مدیریت کنم.

دو نکته هم باعث شد، تا دیداراول ما با این آقا آخرین دیدار باشد.

اولین نکته را نمی توانم بگویم و دومین نکته هم این بود که بنده خدا در جملات سوم و چهارمی که با من سخن می گفت: تمایل خود را از انعکاس صحبت هایش در رسانه ها خارجی ابراز کرد و همین باعث شد، تا بفهمم بیچاره عن قریب است به خاکی بزند و انگار که  حدود  دو ساعت از زندگی ام هم مثل ساعت های قبل جزو ساعات هدر رفته ثبت شده است.

 این شد که دیگر حتی خبر تجمعات و درگیری های مسجد نور در شرق تهران را هم در ایرنا جدی نمی گرفتم.

تا حدودی هم حدس می زدم که ماجرا از چه قرار خواهد شد....

 این فردهم با شدت خاصی در خصوص دین سنتی تاکید می کرد و خود را خانه نشسته می دانست بعد ها هم  در مصاحبه با بی بی سی  خود را مروج اسلام سنتی !؟ معرفی کرد.

 

این فرد و سخنران جلسه ای که دیشب پای سخنان او نشسته بودم هیچکدام تعریف مشخصی از دین سنتی نداشتند.

فقط  سخنران مجلس دیشب مساله سنت به عنوان یکی از اصول چهارگانه استنباط  احکام را با مساله ترویج سنتی از دین خلط می کرد.

چنانچه آن سنت به معنای رفتار و سکنات رسول خدا و احادیث معصومین است و این سنت در تقابل با مدرنیته مطرح می شود.

به هر حال از این قسم افراد و مجلس ها زیاد دیده ام  اما احساس می کنم بعضی از آن ها مخاطراتی شدید تر از بعضی دیگر دارد و در نهایت چیزی می شود که در مواجهه با شخص و مجلس فرد مذکور دیده شد.

راستش را بخواهید دلم بحال جوانان و نوجوانانی می سوخت که عزم خدایی کرده اند اما کارشان به جایی می رسد که هر هفته مشمع به دست غذای فوت شده از این بنده خدا بگیرند.... و تصور اینکه دیگر همه خواسته هاشان برآورده  شده است.

این هم برای خودش مساله ای شده که هر کسی یک دکانی راه بیاندازد و انگار که خوار بارفروشی و بقالی راه انداخته ادعا کند که من کودک و نوجوان و بزرگسال این جامعه را می خواهم به راه صلاح  هدایت کنم. همه آن هم به این امید که

دم و دستگاهی داشته و چهار نفر مرید و البته که اگر کار بگیرد قضیه را کمی داغ و حماسی می کند تا اگر شد دامنه شهرت را به زمینه های حماقت بار سوء استفاده های سیاسی بکشاند.

البته که وقتی سه تا چهار نفر هم جمع شوند اوضاع برای ماهی بگیرها فراهم می شود.  این افراد با دین و عرفان و مشکلات مردم کاسبکارانه برخورد می کنند و انگار که خمره رنگرزی دارند، ذکر می دهند و فوت می کنند و به بیچاره مردم می گویند برو که کارت درست شد...

شنیدم همین فردی که اخیرا دستگیر شده وقتی کار بر خود در روز دستگیری سخت دیده بود روی یک بلندی رفته و شمشیر به دست به با بلندگوی دستی به مریدانش می گوید: " امروز روز عاشوراست و حالی که آمده اند تا همه ما را شهید کنند ..."

اینجا نمی دانم او را بیچاره خطاب کنم یا مریدانش را . 

اما اینگونه  دکان ها  عموما دونوع تابلو مشخص دارند، اولی همین مساله دین سنتی است که من زمزمه اش را از چند جای دیگر هم شنیده ام  و دومی اینکه در این محافل تبلیغ مجلس و و مرشد به انحاء گوناگون شکل می گیرد تا جایی که گویی همه می آیند تا فضایل وی بپذیرند و نه غیر آن .

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:13 توسط مصطفی آجرلو |