امروز ظهر بود که بطور اتفاقی به بی تومانده برخورد کردم و شدیدا تحت تاثیر قرار گرفتم البته نه اینکه دلم بسوزد یا اینکه ناراحت شوم اما در قلبم غم و تحسین توامان شعله گرفت، بی آنکه بدانم چرا.
شاید تداعی بعضی خاطره ها و سرچ ناخودآگاه برخی کلیدواژه ها در موتور جستجوی ذهنم جرقه ها را ایجاد کرد.
من فکر می کنم غم به انسان وزن می دهد، انسان را سنگین و بزرگ می کند و البته که طعم شراب تلخ است ...
وبرای همچون منی که جنبه هیچ مسکری در عالم باطن ندارد بوی غم هم نئشه آور است و بدجوری مرا می گیرد.
در نهايت اینطور شد که بی اجازه و ناخواسته، انگارکه صادق و میرافضلی و ساجدی و دیگر دوستانمان همین امروز پرواز کرده باشند، در غم تمام دوستان نزدیک آنان و بیشتر در غم فاطمه شریک شدم.
باری شد که در ذهنم خودم را و یا همسرم را به جای فاطمه فکر کردم و..
جملات این وبلاگ مکرر در ذهنم مرور شد.
غم در این عالم برای چه آمده؟ نمی دانم ، باري كه همه این عالم راغم گرفته است، البته این برای کسی است که دردنیا برای خودش مشغولیتی دست و پا نکرده باشد.
مرحوم آمیرزا(خدارحمتش کند) از مادری می گفت که در مرگ جوانش بی تاب بود و ضجه می زد، آمیرزا می گفت: هنگام ناله آن زن، مادرمان از گوشه ای پیدایش شد و به آن زن گفت: چرا بی تابی می کنی؟ این غمی که تو داری کم است، گریه هایت را نگهدار برای صحرای کربلا که آنجا معدن غم است و بلا.
روحش شاد، تعریف می کرد که تا مادرمان این را گفت: آن زن انگار آبی که روی آتش ریخته باشی ساکت شد.
این را که گفتم مال خودم نیست که من در همان ابتدا اعتراف کردم و بارها هم نزد خدای خودم، که هیچ ظرفیتی از این قبیل ندارم، گفتم که بوی غم دیوانه ام می کند و باری که چیزی نمانده چشم درون آشفته رارسوا کند.
من اولین مرگ را در چسباندن اعلامیه پدر بزرگ روی دیوار تجربه کردم، البته که در آن هنگام هم به عکسش نگاه می کردم و می گفتم همه این ها شوخی است.
اما بعد ها دست روزگار خیلی از دوستانم را از من گرفت.
از همسفران کربلا یاد می کنم، آنان که از عطش پرواز کردند و می خواستند تا ضریح لب تشنه را ببوسند و مرگ برلبان تشنه آنان بوسه زد.
از صادق عزیز، از میرافضلی دوست داشتنی و از سپهدار خوبم.
امروز هم برای تقویم دلم شد، سالگرد این دوستان.
روحشان در خلد فرودس برین مسرور باد.
خودم هم دوست ندارم در وبلاگ شخصي ام از تعفن و نفرت و ناراحتي بنويسم اما انگار شرايط دروني من اينگونه اقتضا كرده كه اين يادداشت نوشته شود.
همه چيز از آنجا شروع شد كه ساعت 5 عصر با يكي از دوستان قديمي در چهارراه وليعصر داخل پارك دانشجو مقابل تئاتر شهر قرار ملاقات گذاشتم.
و از آنجايي كه انگار ترافيك و شلوغي شهر، نبودش هم معضلاتي براي خودش دارد، محاسبه يك ساعته من براي رسيدن به محل قرار غلط از آب در آمد و چيزي حدود نيم ساعت زودتر رسيدم.
و تصميم گرفتم نيم ساعتي را در پارك دانشجو گذرانده و به عبارتي مردم را از جنس علاقمند به تئاتر يا هنرمند و يا عابر خسته و يا شهرونداني كه دقيقه اي در پاركي در مركزيت شهر تهران نشسته ا ازنظر مرور كنم.
چسبيده به تئاتر شهرصف طولاني مردم براي تئاتر را ديدم و كمي كنار تر تصاوير مشكوكي كه من را به سمت كتابخانه و قسمت وسايل بازي كودكان در كنار دستشويي پارك كشاند.
يك تجمع چند نفره و نگاه هاي همسو و معني دار عده اي و نهايت تصويري تهوع آور...
تصوير فضايي كدر با بوي بد دستشويي عمومي و در كنار هم، سالني با آئينه هايي در روبرو شير آب و مرداني با سن و سال بالاي 30 و حتي 40 سال كه در مقابل آئينه ها، به دقت و وسواس، وسايل آرايش زنانه در دست گرفته و با كرم و رژ و سايه و از اين حرف ها مشغول آرايشند.
از تماشاي مردم صرفنظر و به سمت ضلع شمال شرقي پارك در مجاورت خيابان انقلاب نشستم و دوباره حكايت آناني كه شايد قيافه و تيپ و پوششان به اين حرف ها نمي نخورد هيبت دروني آن ها انبوه پليدي متحرك است.
خواسته و ناخواسته ديدم آناني كه كفتار صفت گوشه اي به آرامي به صيد طعمه نشسته اند.
اين بار ديگر صرفنظر نكرده و با دقت تماشا كردم هرچند بوي تعفن داشت خفه ام مي كرد...
كفتارها را ديدم كه چشم مي چرانند و با هر وسيله اي دامي براي حتي رهگذر جوان و نوجوان غافل از همه چيز مي گسترانند.
قلم از ادامه شرم مي كند،
اما مي دانم نه تنها پدر و مادر بلكه خود پسر نوجوان هم نمي داند، در آن سري كه با اشاره اش به سمتي حركت مي كند كه بايد به " سووال ساعت چند است؟ " جواب بگويد تا مقدمه اي براي يك گفت و گوي فريبنده باشد، چه ها نهفته است.
با اينكه سال ها از نيروي انتظامي براي ايرنا خبر تهيه كرده ام و جاهاي زيادي از جمله اداره اگاهي و مواد مخدر و صحنه هاي جرم و جنايت و حوادث گوناگون را از نظر گذرانده ام نمي دانم چرا چشمم داشت سياهي مي رفت، آنقدر كه كور سو ها هم توجه مرا به خود جلب مي كرد.
كفتاري را دنبال كردم و ديدم كه يك دور كامل پارك را به دنبال يك شكار پرسه زد و ديگر نتوانستم عاقبت كار را تماشاكنم.
شنيده ها و خوانده هايم در مورد اين پارك در ذهنم تجديد شد ، و فضاي آلوده آنجا بدجوري ذهنم را به خودمشغول كرد، چنانچه ديگر فروشندگان خرد مواد مخدر و معتادان تابلو در گوشه و كنار پارك هيچگونه تمايزي برايم نداشت، اكنون ديگر به خودم و به جامعه امروزم نمي انديشم بلكه به اين فكر مي كنم تا چند سال ديگر طول خواهد كشيد تا نسل آينده كه از فرزندان ما خواهند بود از بد حادثه گذرشان به همچنين مسير هايي بيفتد، و اينكه در آن زمان وضع به چه نحوي خواهد بود؟ و كفتارهاي پيرجايشان را به كفتارهاي جوان خواهند داد و هزار سووال ديگر...