سيويک سال است که مردم ايرانزمين به عهد ديرين خود با معمار کبير انقلاب از ۱۲ تا ۲۲ بهمن ماه را به جشن و سرور و گراميداشت انقلاب ميپردازند تا اين عطيعه الهي را اجر و ارج بنهند و بدانند و به نسلهاي آتي نيز بنمايند که «اين نظام، نه به آساني به دست آمده و نه به آساني بر ميگردد.» لحظه به لحظههاي تاريخ انقلاب را در اين روزها ورق ميزنند تا خون تازه شهيدان انقلاب که فريادشان «يا مرگ يا خميني» است از در و ديوار کوي و برزن، جاري شود و کوچکترها و بزرگترها بهياد آورند که حکم زندگي براي مردم هنوز هم فقط با خميني(ره) ممکن است و حکم رهبري حکم نفسي است که بيآن زندگي ممکن نيست و هرگز نيز ممکن نخواهد شد.
لحظه به لحظه خاطرههاي اين انقلاب در اين روزها بازگو ميشود تا بهياد آوريم که انقلاب اسلامي از ابتدا با جهاد و مبارزه بزرگ شده است.
عقل مصلحت انديش، انسان را هماره بر اين ميدارد که جلب منفعت کند و دفع ضرر. اين منطق عقل مصلحت انديش، افراد را بر اين ميدارد که در معرکههاي سخت که دو سويه را منافعي است که از دست دادنشان موجب ضرر است، اساس همت خود را بر اين گمارند که از هر دو سويه جلب منفعت کنند و دفع ضرر، غافل از اين که عقل محاسبهگر تا بدين جا را درست محاسبه ميکند اما ممکن است زين پس مرتکب اشتباه شود؛ اشتباه در شناخت نفع و ضرر. دو پهلو حرف زدن کنايه از ذواوجهتين بودن و طوري عبور کردن که به هيچ طرف سخت نيايد و همه را خوش، از ابزارهاي عقل مصلحتانديش است که گاهي در محاسبات خود مرتکب اشتباه ميشود، خصوصا در موارديکه وجهتين متشکل از حق باشد و باطل، دوست باشد و دشمن و از همه مهمتر ذو وجهتين يک وجهش خيمه ولايت باشد و طرف ديگر هرچه ميخواهد باشد، مهم نيست که عين طاغوت است، با هر سابقه و لباس و نشان و ظاهر.
از حقايق تلخ تاريخ اين استدلال عقل مصلحت انديش دنيايي ابن سعد بود که با خود ميگفت: «ري را از دست دادن نتوان... اما پس از کشتن حسين(ع) توبه کردن ممکن!»
از اين رو عدهاي از عوام هم در واقعه کربلا نقلشان اين بود که «همراه کاروان ميرويم. به وقت سفره از سفره رنگينتر طعام ميخوريم و به گاه نماز، به امامت هرکه ندايش مقبولتر به سجده ميرويم و اينچنين خير دنيا و آخرت را صاحب ميشويم!»
و اينگونه بود که از سفره يزيد کندند و شکمها را به نماز حسين(ع) خم کردند... و به گاه سجده، شکمها بود که بر مهر بندگي دنيا نشان بندگي مييافت.
امامحسين(عليهالسلام) در اين ميان پرده از ماجراي تلخي برداشت وقتي خطاب به عدهاي فرمود که: «شکمهاتان نميگذارد که آواي حق در دلهاتان اثر کند.»
واقعه کربلا براي مصلحتانديشان آخر خط است، يعني کارزار ديگر جايي براي وسط ايستادن براي کسي باقي نميگذارد، جايي که يا بايد همه دنيا را براي به دست آوردن حسين عليهالسلام فنا کني تا حسيني بماني يا بايد به طمع منافع دنيايي بماني و هلاک شوي و عنوانت در ذيل اسم يزيد نوشته شود. در کارزار فتنه، سکوت و حرف دو پهلو زدن و صريح سخن نگفتن به معناي زير بيرق طرف مقابل قرار گرفتن است و اجابت کردن انتظار حداقلي دشمن از خواص جبهه حق، زيرا که حسينيان شمشيرها افراشته و سينهها آماج تير بلا ميکنند و نداي لبيک سر ميدهند. نداي لبيک ندايي است افراشته و صريح و آشکار و به هيچ کلام ديگري مشابه نيست.
نمایشگر پرشین استیت را که چند روز پیش نگاه می کردم بسیار شرمنده شدم از دوستانی که هرازچندگاهی به این وبلاگنما سرزده اند و دیده اند که هنوز همان است که بود.
فقط یک عذرخواهی بدهکار دوستان بودم که آن را دو دستی تقدیم می دارم.
این روزها هر از چندگاهی یک مود و حس مخصوص من را به خود مشغول داشته که من هم خیلی دوست داشتم نگارستان را به آن ها آلوده کنم که نشد و همه آن ها به چند سرمقاله و یادداشت و نوشته برای اینور و آن ور خرج شد البته لینک آن ها را در روزهای آینده برای خالی نبودن عریضه خواهم گذاشت.
دوست دارم در روزهای آینده اگر فرصتی باشد در این موضوع ها بنویسم:
۱ . ...
۲. ....
۳.....
نه اینکه این موضوع ها را ندانم اما دوست دارم بعد ها راجع به آن ها بنویسم که مساله پیش داوری در میان نباشد.
|
|
|
اینجا که رسیدم به من گفتند اسمت مصطفی است و باید چند سالی بمانی و زندگی کنی...! من نیز ماندم تا ببینیم چه می شود؟... امروز انگشتانم را شمردم. مثل سال قبل، انگشتان دست ها بعلاوه انگشتان پاهایم را شمردم که باز کم آمد. امسال هفت انگشت کم آوردم تا ببینم چند سالم می شود.... نشسته ام منتظر تا خبری شاید ... درباره زندگی پیر عارفی شعری برایم می خواند که الان در خاطرم چرخ می خورد... حمومک مورچه داره بشین و پاشو ...که نقل زندگی است. نه جای نشستن است و نه نتوان ایستادن ... |
این مطلب را برای روزنامه گسترش صنعت نوشتم دیدم بد نیست با همین هم وبلاگ رو به روز کنم !
با پايان سفر هشت روزه رهبر معظم انقلاب به استان کردستان، حـجـتالاسـلام سـيـدمـوسـي موسوي، نماينده وليفقيه در استان کردستان با تشريح برخي زواياي خاص اين سفر تاريخي به بيان ناگفتههايي از سفر رهبر معظم انقلاب پرداخت.
وي که از سابقه ۳۰ ساله نمايندگي وليفقيه در استان کردستان برخوردار است در پاسخ به سوالات «گسترش صنعت» به نکاتي همچون حساسيتهاي خاص هيات همراه رهبر معظم انقلاب در طول سفر، سادگي سفرههاي سفر، نتايج خاص حضور رهبر معظم انقلاب در استان کردستان و واکنش رهبر معظم انقلاب به خبر ارتحال آيت الله بهجت در اين سفر اشاره داشت.
* ويژگي بارزي از رهبر معظم انقلاب در اين سفر که حتي براي خود شما که نماينده رهبري هستيد جالب نمود؟
از جمله مسائلي که در اين سفر برايم خيلي جالب بود، اشراف رهبر معظم انقلاب و نوع شناخت ايشان نسبت به منطقه در ابعاد عمومي و تخصصي و توانمنديها و همچنين شرايط اقليمي و سياسي منطقه بود به نوعي که مسوولان احساس ميکردند حضرت ايشان خيلي دقيقتر و عميقتر از خود ما، نسبت به شرايط منطقه اشراف دارند و يکي هم خوشبيني و اعتماد خاص ايشان به استان از نظر تواناييهاي مردم و ظرفيتهاي ويژه منطقه بود که به همه ما اميد ميداد.
* حساسيتهاي خاص هيات همراه رهبر معظم انقلاب در اين سفر؟
در اين سفر با حساسيتهايي که هيات همراه رهبري داشتند، با سادگي منحصر به فردي همراه بود، اين را از رفتار هيات در مخارج عادي سفر و همچنين سفرههاي مختلف آنان، ميشد ديد.
اصلا به همين دليل که ممکن است مسوولان استاني براي رسم ميهماننوازي و ملاحظات خاص، در هزينههاي سفر اسراف کنند، انجام اين امور توسط خود اعضاي دفتر انجام ميشد.
خود من در برخي دولتهاي گذشته به اين مساله انتقاد داشتم که ميديدم در سفرهاي برخي مسوولان سفرههايي پهن ميشد که به لحاظ تنوع غذا اصلا شايسته مسوولان جمهوري اسلامي نبود. اما به عنوان نمونه خود من شبهاي متوالي بهطور سرزده به محل اقامت اعضاي هيات سفر رفتم که ميديدم براي مثال، غذاي سفره شب آنان به شدت ساده بود.
و نکته ديگري که در اين سفر با حساسيت ويژه رهبر معظم انقلاب کنترل ميشد، تاکيد معظمله بر اين مساله بود که ملازمات سفر موجب نشود تا مردم دچار مشکلاتي نظير بسته شدن راهها و گرفتاريهايي از اين دست حتي براي مدت کوتاه باشند.
براي همين رفت و آمدهاي ايشان هم به نحوي انجام و برنامهريزي ميشد که حتي براي يک لحظه خيابانی بسته نشد.
يکي از دستورات ويژهاي که رهبر معظم انقلاب در اين سفر صادر فرمودند؟
ايشان دستورات ويژهاي در اين سفر صادر فرمودند، در حوزههاي مختلف، اما از جمله دستوراتي که در اين سفر حائز اهميت بود و نشانگر نگاه دقيق و ريزبين رهبر معظم انقلاب است، اين بود که ايشان در اين سفر به ما توصيه داشتند
افرادي که بهدليل انحرافات و کجرويها به ضدانقلاب گرويده و بهدلايل قانوني محکوم شدهاند، مشکلات خانواده و فرزندان آنان را پيگيري و حل کنيد زيرا که آنان گناهي ندارند از اين رو با نگاهي مهربانانه نسبت به خانواده و فرزندان اين افراد به ما توصيه فرمودند.
* برکات سفر رهبر معظم انقلاب در دو جمله؟
حضور رهبر معظم انقلاب در استان کردستان اثراتي داشت که اگر مسوولان استان با يک اهتمام خاص و با ابزارهاي مختلف ميخواستند آن را محقق کنند، ۱۵ الي ۲۰ سال به طول ميانجاميد. به عبارتي سفر رهبر معظم انقلاب ۲۰ سال استان را جلو انداخت. از اين نظر که استان کردستان را به همه کشور و به همه مسوولان خوب شناساند و توجه کشور را به اين استان جلب کرد.
* ملاقاتها و ديدارهايي که از نظر شما ويژگيهاي بارزي داشتند؟
همه ملاقاتهاي رهبر معظم انقلاب هر يک به نحوي داراي ارزشهاي خاص و ويژگيهاي منحصر بهفرد بودند اما به نظر من يکي اولين ديدار عمومي رهبر معظم انقلاب با مردم بود که غوغايي از نشاط را در ميان مردم ايجاد کرد و به نوعي بهدليل بيانات صريح معظمله در سطح کل کشور هم تاثيرگذار بود و ديگر ديدار حضرت ايشان با نخبگان و فرزانگان از ويژگيهاي خاص برخوردار بود.
* تصوير استان کردستان در قبل و بعد از سفر رهبري؟
استان کردستان از ابتدا دو مشکل عمده داشت يکي اينکه بهدليل فتنههاي دشمنان از چرخه توسعه عقب افتاده بود و ديگر اينکه ارتباط فعال استان که میتواند يکي از نقاط تاثيرگذار در رشد و تعالي آن باشد به دليل حوادث تاريخي و سوءتفاهمهاي ايجاد شده با استانهاي همجوار قطع شده بود و اين آسيبهاي فراواني را براي استان ايجاد ميکرد که خيلي واضح و آشکار سفر رهبر معظم انقلاب اين مشکلات را مرتفع ساخت و موجب شد تا خير و برکات فراواني عايد مردم اين منطقه از کشور شود.
* و آخرين سوال، خبر ارتحال حضرت آيتالله بهجت به معظمله؟
يکشنبه ظهر بود که معظمله از خبر ارتحال حضرت آيتالله بهجت (ره) مطلع شدند، اين خبر ايشان را خيلي متاثر کرد بهنحوي که حداقل خود من تاکنون ايشان را اينچنين متاثر و ناراحت نديده بودم و از فرزندان ايشان نيز شنيدم که حضرت آقا با شنيدن اين خبر عميقا منقلب شده بودند و البته اين ناراحتي در سفر به شهرستان بيجار و سقز هم در چهره ايشان مشهود بود.
از عوارض عصر جديد در تعدد بي شمار اخبار و وسايل ارتباط جمعي اين است كه مردم نسبت به حوادث و وقايع جامعه اشباع شده و به سیری کاذب گرفتار و به عبارتي نسبت به مسايل مختلف در حوزه هاي گوناگون به بی تفاوتی مبتلا می شوند.
شنوندگان وخوانندگان خبرها، نسبت به ده ها فاجعه انساني كه در صفحات رنگي روزنامه ها و يا مجله هاي زرد و رسانه هاي متعدد با آب و تاب بازگو مي شود به صورت یک تماشاگر بي حركت درمی آیند وتنهاخیره می شوند و نظاره می کنند.
حال، خبرها خاصیت خود را از دست داده اند یا برخي انسان ها حدیث مفصلی است.
روزها و در پي آن حوادث در پی هم تكرار و به طرق مختلف بازگو مي شود، خبرقتل و غارت و دزدی، کشتار دستجمعی، ترور انفجار و ... خواننده، بیننده تلویزیون و شونده خبر را مشتاق خبر بعد می کند وكسي پيدا نمي شود که حتي برای فاجعه تاملي كند و یک آه بکشد، !
و كمتر دلی است كه کمی بلرزد، از اينكه كسي سلاخي شده و يا مورد تجاوز قرار گرفته و يا گرفتار سیل و زلزله و هزار و يك بلا شده است.
مسلمانان به صورتي گروهي در عراق و افغانستان و فلسطین كشته مي شوند اما اين خبر در كنار خبر افتتاح يك پروژه و يا دست دادن يك قاتل آمريكايي با يك متحد اروپايي اش و یا خبر گرمی و سردی هوا در رسانه هاي چند مليتي منعكس تکرار مي شود، يكي در پي ديگري به استمرار.
اين ها همه مثل آن است كه انگار هيچ رسانه اي در جهان وجود ندارد كه كسي را مطلع كند، چون مطلعان همان بی خبرانند. بدون هیچ واکنشي ...!
رفته رفته می شود که همه در برابر آژير قرمز حمله هوايي و يا هجوم ايذر و يا فراگير شدن سيل بي تفاوت شوند و حتی حمله دشمن.
هيچ اتفاقي نيفتاده انگار، كه ما از همه چيز مطلعيم ....
به همديگر لبخند مي زنيم و به راهمان ادامه مي دهيم كه كلاهت را محكم....! بي خبر از اينكه كلاهي برسرمان نمي ماند كه محكم نگرش داريم واين فشار انگشتان گس كرده بي خيالي است برسرمان نه لبه هاي كلاهي كه نبايد از سرمان ببيفتد.
از جمله اين خبر ها که شنیدنش اين روزها، عادتمان شده شاید، خبرهايي است در مورد چاپ مجدد کاریکاتور موهن پیامبر(ص) در دانمارک، نمايش تئاتر آيات شيطاني در آلمان، پخش دومين فيلم ضداسلامي در هلند و... كه انگار احدي از امت هاي اسلامي آن هارا نخوانده يا كه نشنيده .
همچنین که دمای زمین افزایش یافته یا کوههای آتش فشانی در شرق و غرب عالم فوران کرده است...!
و هماره شيطنت هاي معاندان اسلام ادامه دارد، تلاش صهيونيستها كه گردانندگان بيشترين مطبوعات، راديوها و تلويزيونهاي غرب هستند به همياري قلم به مزدهاي دنيا كه با هدف اهانت به اسلام به ترويج كتاب هاي موهن بپردازند تابتدريج اهانت به اسلام را عادي كنند...
و اما بعد ...
در فرهنگ ما چيزي به نام " فحش پدر " به معناي ساقط شدن همه هستي يك مرد و زن ايراني و مسلمان است . چيزي كه با هيچ يك از وجوه دوستانه، منطقي، معرفتي و ... توجیه بردار نيست.
فحش پدر یعنی تیرخلاص، چون پدر ريشه است و تا كه ريشه نباشد و كتمان شود، چيزي نمي ماند كه بخواهد مسامحه كند، نديد بگيرد و بگذرد.
به رسول الله که پدر همه امت است، خلاصه خلقت است و آبرو و اعتبار همه ماست، مهرباني اش گرمي قلب هاست و دوست داشتنش همه هستي مان و صلوات و درود بر او ذكر شب و روزمان و بهانه رفع كدروت ها و شادي هامان است، توهين مي شود و ما ...!
البته از علامات آخرالزمان ابتلاي مسلمانان به روزمره گي است.
نفس مي كشيم و نفس هاي زهرآگين منحوس غيرت مامسلمانان را به بازيچه گرفته اند و يا كه ما را مي آزمايند كه تا به كجا...؟
بگذريم كه اين قصه پر از درد است.
"
گفته اند روزی چشمان زیبایش پر از اشک می شد و در جمع اصحاب، از دلتنگی برادرانش در آخر الزمان حکایت می کرد.
به ایشان گفتند: این ها که می گویی کیستند؟ و لبان پر گهر گشود که اینان کسانی اند که مرا ندیده چنان دوست می دارند که گویی سال ها بامن زیسته اند. پيامبر مهرباني ها، دست بر پاي سلمان گذاشته و فرمود: برادران من از نسل و از قوم سلمانند.
هم اکنون مائیم شرمنده نگاه ها و سلام هایی که جواب داده می شوند در نمازهای پنجگانه مان در عصر اقتدار اسلام . در عصر خمینی کبیر و در عصر فرزندی از سلاله رسول الله .
لشکر مسلمانان غیور فتوای تاریخی امام را در مدهور الدم بودن سلمان رشدی هنوز عملي نكرده پناه بر خدا كه به بلاهایي مکرر مبتلا بشود.
تاریخ این روزها را ثبت خواهد کرد.
آرشیو اخبار رسانه های خبری این اخبار را در کنار هم بایگانی خواهد داشت تا روزی که توانی برای زدودن عرق شرمساری از چهره مان نباشد.
که روزی بود که ما هم بودیم و ما زنده بوديم و نفس هامان از گلو بالا مي آمد و ما مي ديديم و مي شنيديم كه رسول الله را ... گفتنش هم سخت است.
اللهم انا نشکو الیک ...
در ادامه بسنده مي كنم به بياني حكيمانه از رهبر فرزانه انقلاب در خصوص حكم تاريخي امام خميني (ره) درباره سلمان رشدي مرتد:
"حكم تاريخي و تغييرناپذير حضرت امام رضوان الله تعالي عليه درمورد نويسنده كتاب كفرآميز آيات شيطاني و تعهد مسلمانان در سراسر جهان به اجراي اين حكم اسلامي، نخستين ثمرات خود را در صحنه رويارويي اسلام با كفر جهاني نشان مي دهد و استكبار غرب كه حمله به مقدسات يك ميليارد مسلمان جهان را مقدمه اي براي تحقير مسلمين و ازبين بردن انگيزه هاي خيزش اسلامي در جهان قرارداده بود، بصورت مفتضحانه و گام به گام مجبور به عقب نشيني شده و انشاءالله با ادامه ي مقاومت مسلمانان جهان از اين پس كسي جرأت اهانت به پيامبر معظم (ص) و مقدسات اسلامي را نخواهديافت.
حكم اسلام درمورد نويسنده كتاب آيات شيطاني همانگونه كه حضرت امام رضوان الله تعالي فرمودند: «اگر توبه كند و زاهد زمان هم گردد» ثابت است و چنين تشبثاتي كه با همياري بعضي افراد به ظاهرمسلمان صورت مي گيرد، تغييري در اين حكم الهي نخواهدداد."
لباس احرام به تن كردم، مي گويند اين لباس تفاوتش با ديگر لباس ها، در اين است كه لباس احترام نيست و
جايي براي زيور آلات و درجه و نشان و از اين جور چيزها در آن تعبيه نشده، يعني اگر هم داشته باشد، ديگر
لباس احرام نمي شود و احرام انسان را باطل مي كند و ...
سرانجام هم غسلي و نيتي و حركت به سمت
مسجدالاحرام براي محرم شدن.
اين شب به نظر من، يكي از عجيب ترين شب هاي عالم است شايد شب قدر ما زمینی ها باشد.
انسان ها از سراسر زمين به رنگ ملائك در مكه جمع مي شوند و لبيك مي گويند. لبيك بر امام ...
مي دانند يا نمي دانندش را كاري ندارم .
تنزل ملائك و روح فيها باذنك في كل امر سلام فيه حتي ... اين سلام آخرش ديوانه مي كند آدم را، يوسف فاطمه امشب با آن قد و بالاي دل آرايش لباس احرام بر تن مي كند.
كعبه بر گرد او مي گردد يا او بر گرد كعبه آن را هم نمي دانم اما مي دانم در مسجدالحرام ما بين مقام و كعبه محرم مي شود.
سلام همه بر اوست، چون محور حج حجت خداست.
به سنگفرش هاي مسجدالحرام غبطه مي خورم كه گرد راه فرزند رسول الله را در آغوش مي گيرد،
امشب، هر عاقلي ديوانه مي شود و هر ديوانه اي عاقل مگر كه اهل غفلت باشد كه آنان را گفته اند انگار در قيامت نيز بيدار نمي شوند.
ماشيني كه سوارم كند همه ماشين ها فقط براي عرفات سوار مي كردند و انبوه سواري ها و ماشين هاي قديمي و جديد و اتوبوس و ميني بوس مملو از مسافر كه از سرو كول ماشين ها آويزان بودند، طوري عزم رفتن دارند كه انگار به جنگ مي روند.
تماشا كنان، پياده برگشتم به هتل، دير برگشتنم كمي مايه ناراحتي شد البته كه چون مسئول گروه بودم و همه اعضا قبل از من سوار شده بودند...!
به هرحال ترافيك ما را تا صبح در مسير 45 دقيقه اي نگه داشت.
حال تماشاي بيرون را نداشتم، پر از ازدحام ماشين هايي بود كه يا بوق مي زدند و يا سعي داشتند به قدر يك چوب كبريت هم شده از همديگر جلو بيفتند.
داخل خيلي تماشايي تر از بيرون اتوبوس بود، حالي عجيب به صورت سيال در ماشين حركت مي كرد.
لبيك مي گفتم با خودم و مكرر تكرار مي كردم كه ناگهان گفتم، اصلا چرا من را تا اينجا كشانده اي ؟
من كه هيچ سنخيتي با دوستان تو ندارم...
از دهانم پريد يا حال مستولي شده بر من، مجبورم كرد نفهميدم، فقط بدجوري مستاصل شدم و گفتم..
بيچاره تر از من نبود براي خجالت زده شدن؟
واقعا مستاصل شده بودم .
كجا دارم مي روم؟
عرفات كجاست ؟
من كجا و عرفات كجا؟
من كجا و خيل دوستان خدا كجا؟
گفتم خوب اين هم از كريمي توست ؟
فقط نگذار خجالت بكشم؟
خودش گفته ما غرك بربك الكريم .
از كريمي تواست كه بي حيايي مي كنيم.
احساس عجز سراپاي وجود انسان را غبظه مي كند، نفس گير مي كند و مي خواهي خودت را سريع از جمع جداكني و پياده كني...
وقتي لبيك به جانت مي نشيند و همه چيزت لبيك مي شود، مي گويي آمده ام ؟
دعوتت را لبيك مي گويم...! آنگاه به خودت مي گويي كجا آمده اي تو ؟ خودت مي خواهي جلوي خودت را بگيري ...
اما زمان تو را به جلو به پيش مي برد....
توكل مي كني و به او پناه مي بري كه جز او هيچ پناهي نيست اگر هم كه دليل پناه خواستن خودش باشد و حيا از جبروتي كه تو آن را .... نگويم بهتر است.
گروه كوثر يا طه بود كه از بخت خوش ما، عقب ماشين ما در صندلي آخر جمعشان جمع بود و ناگاه تواشيح اسماء الحسني را شروع كردند به همخواني ...
نسئلك يا من هوالله الذي لاالااله هو...
هر كسي براي خودش حال خوشي داشت بعضي از بچه ها بي پيرايه بدون اينكه حواسشان به هم باشد اشك مي ريختند.
اشك ريختن بي پيرايه زينت مجلس امام حسين (ع) است آنجا كه همه دل هاشان را كنار دل هم پهن مي كنند و يادشان مي آيد كه يك مصيبت بزرگي در كربلا براي همه شان اتفاق افتاده و با هم اشك مي ريزند..
گريه هاي اينجا بعضي هاش از خجالت بود و بعضي هاش از شوق نمي دانم ؟ خوشابه حال كسي كه اينجا از شوق گريه مي كند.
يادسال گذشته افتادم همچنين شبي را در تهران بودم و پياده در كنار خيابان درحال راه رفتن كه يكهو سرم تير كشيد كه امشب شب عرفات است در مكه و عرفات و ...
حالي به من دست داد كه دوست دارم به هيچكسي دست ندهد...
واي بر كسي كه عرفه را تجربه كرده و در چنين شبي در عرفات نباشد و عرفات را به يادبياورد...
صبح الطلوع رسيديم عرفات و نماز صبح خوانديم و صبحانه اي كه بساط براي كار پهن شد.
دم ظهر بود كه ديدم عكسي از ما روي سايت هاي خبري است و زيرش نوشته شده، همه درحال عبادتند و خبرنگاران در حال خبرسازي .
خوب هركس كاري دارد و رسالتي البت.
عرفه را انگار نبايد درباره اش نوشت چون هرچه درباره اش بنويسي تنزل پيدا مي كند از آنچه در حقيقت اش نهفته است.
دعاي عرفه اشك امام حسين(ع) را درآورده پس بايد هركس غير اوست جانش بالا بيايد اگر كه برسد به معناي اين دعاي عميق.
مي گويند امام حسين(ع) در پايان اين دعا حسابي صورت مباركش از اشك خيس شده بود.
همين جمله جان انسان را هوايي مي كند . گونه ها و محاسن آغشته به اشك ..
آري اشك ها جاي خود را با خضاب خون عوض خواهد كرد.
مردان را اشكي است كه تمناي خضاب سرخ را بر گونه هايش به نمايش مي گذارد.... عرفه به نظر محل ابتلاي كربلاست براي هر زائر و مسافر و حاجي.
يعني حركت به سمت كمال. يعني حسين عليه السلام و فرزندان و يارانش .
يعني حبيب و يعني علي اكبر .
عرفه آسمان است . بايد از آن راهي يافت به سوي عرش الهي و آن عرش الهي كه تربتش بوي سيب مي دهد و لياقت آرميدن جسم پاك حسين (ع) و يارانش را كسب كرده است.
نمي دانم دنبال چه چيزي رفته بودم كه گم شدم اما سريع گوشه اي را يافتم دنج.
مناجات زيباي عرفه آغاز شد ...
الحمدلله الذي ليس لقضائه دافع...
دعا مي خوانديم و حالي كه حتما حال بهشتيان عالمست در آنجا در جريان يافته بود .
من لذت اين دعا را با هيچ لذت معنوي ديگر عوض نمي كنم، انسان در آن لباس و در آن حال و در آن سرزمين مثل روح بدون جسم به پرواز در مي آيد ...
مرتب آيه اي درخصوص برادران يوسف را به ياد مي آوردم.
ياايهاالعزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاة فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزى المتصدقين
مي گفتم و مي گفتم ... و حالي بود از عجز و التماس كه
آخرش فقط ياايهالعزيز فقط بر زبانم جاري بود.
خوب آخر، يقين داشتم كه آنجا بود و مي شنيد ؟
البته حرفي جز خجالت نبود؟
خدا هيچ كس را خجالت زده نكند.
مي دانستم اگر شب شود و از اين صحرا دور شوم فاصله مكاني ام با نازنين ترين وجود عالم لحظه به لحظه بيشتر مي شود، تا كه دعا تمام شد.
دست هايم به آسمان بود و اميدم به رحمتي كه يقين دارم رد نمي شدند.
غروب عرفات خيلي دلگير بود.
غروب عرفات در نظرم عين مرگ متصور است، يعني زندگي تمام شد و بايد به سمت مشعر يا همان محشر روانه شوي.
يعني لذات عرفه به اتمام رسيد. يعني بلند شويد و برويد، همنشيني با اميرالحاج اعظم تمام.
بهراه افتاديم و كمي پياده تاكه سوار ماشين شديم تلافي ترافيك مسير عرفات اينجا جبران شد و 20 دقيقه اي مشعر بوديم.
"بدايت المشعر"
خوابيديم آنجا كنار يك ماشيني كه حاجيان كشورهاي ديگر در اطراف آن به راحتي تفريح در پارك هاي عمومي پخت و پز مي كردند و به خوش و بش مشغول بودند.
جمعي داشتند سنگ جمع مي كردند و عده اي هم به نماز ...
صبح نماز را خوانديم فكر مي كنم به امامت يك امام شيعه بود، روحاني يك كاروان روستايي.
بعضي از دوستان هم از مسير مشاط پياده مي آمدند.
صبح كشان كشان تا مني رفتيم .
خيلي احتياط داشتيم كه از نهايه المشعرخارج نشويم قبل از طلوع آفتاب.
همين مساله چند دسته مان كرد و ما گروه آخري با دونفر از دوستان كه سال اولي بودند و ترس بود از اينكه كمي اذيت شوند.
شيطان بزرگ را سنگ زديم و رفتيم مني .
وقتي انسان تشنه كه اين همه راه پياده طي كرده و به شيطان سنگ زده، به مني مي رسد و گلويي از آب سيراب مي كند، خود به خود عيد را احساس مي كند.
البته الله اكبر هاي وسط راه هم اين حس را الغا مي كنند اما آنجا واقعا براي انسان عيد مي شود.
از خستگي خوابم برد، چون قرباني گوسفند تا عصر به طول انجاميد و حلق و خروج از احرام لذتي فرح بخش ايجاد مي كرد
يادم نمي رود صبح زود بود، وقتي با شوق و ذوق و لبخندی مليح و دوست داشتني كنار صندوق اخذ راي شماره يكصد و ده، حاضر شد و دستان آسماني اش از زير عبا برگه راي را به صندوق انداخت.
آقا كه بانشاطش خبرنگاران و عكاسان را اول وقت به پاي صندوق گرد آورده بود با توصيه مردم به تسريع در اين حضور باشكوه فرمودند بهترين كارهاى خير، كارى است كه سريع و در اول وقت انجام بگيرد.
با خود گفتم: « انگار شركت در انتخابات مثل اقامه نماز است و فضیلت آن در اول وقت بودنش... ! »
اين روزها اگرچه تا 24 اسفند و روز حماسه آفريني مجدد در انتخابات، فاصله اي دارد از جنس روزها و هفته هايي كه انگار نه انگار که به سرعت مي گذرند و بزودي موعد مقرر را
فرا مي خوانند، اما تب و تاب انتخابات همه جا را فراگرفته، از گروه ها و احزاب گرفته تا نمايندگاني كه تلاش دارند تا موفقيت در اين حضور سرنوشت ساز جزء سرنوشت زندگي شان باشد و ....
وقتي كه جمله آن روز رهبر فرزانه انقلاب را در ذهنم تداعي مي كنم اين نکته به ذهنم هجوم می آورد كه حضوري با اين اهميت فراگير، لزوما تلاش و تكاپوي عمومي مردم را هم طلب مي كند.
تلاشی نه فقط براي راي دادن و انتخاب كردن بلكه تلاش براي كسب آگاهي و بصيرت كه از ملزومات انتخاب كردن است و احساس زیبای انجام تکلیف و همراهی با شهدا.
حضوري از جنس حضور آگاهانه مردم در همین روزهای تازه گذشته در راهپيمايي 22 بهمن که شناخت و آگاهی و مسئولیت پذیری و عشق شکل گرفت و جهانیان را متحیر کرد.
و اين يعني كه اين روزها پدرها و مادر ها و بزرگترها، اصحاب قلم و خطابه و رسانه مي بايست چگونه انتخاب كردن را براي حضور ميليوني مردم در يك گزينش ملي سرلوحه ذكر و فكر خود قرار دهند.
بصيرت را آغاز نگاه كردن بدانند و آگاهي را زمينه موفقيت در برگزيدن.
تب و تاب انتخابات در و وعده هاي بزرگ و غير عملي و تبليغات رنگين نبايد منجر به ورود كساني شود كه لباس نمايندگي را نه لباس خدمت، بلكه لباس تفاخر وموفقيت مي دانند.
بايد تا روز انتخابات يادمان باشد كه رهبر فرزانه انقلاب، تلاش و دقت مردم برای شناخت نماينده اصلح را از مهمترين مسايل دانسته و فرمودند: هنر مردم شهرهای مختلف كشور اين است كه از ميان اين نامزدها، بهترين افراد را از لحاظ ايمان، اخلاص، امانت، دينداری و آمادگی برای حضور در ميدانهای انقلاب انتخاب كنند و به كسانی رأی دهند كه نسبت به نيازهای مردم دردشناسترين و دردمندترين افراد باشند.
به اهميت اين انتخابات سر نوشت ساز مي انديشم و به ذهنم خطور مي كند ، پيام ارزشمند و جاودانه آقا را كه در تشكر از حضور باشكوه مردم در يكي از دوره هاي انتخابات مجلس شوراي اسلامي فرمودند:
« شما ملت عزيز با اين حركت انقلابي، روح مقدس امام راحل و ارواح طيبه شهدا را شاد كرديد و نام آنان را سرافراز ساختيد
این روزها که می گذرد، در باد، کسی یادت را فریاد می زند.
یادی درخشنده در قاب هایی قدیمی،
با تصویری از عبایی مشکی رنگ، بر روی دوشی افتاده و شانه ای سترگ و دستی بیرون آمده به نشانه سلام که گویند دست خدا بوده ...
راستی، این روزها، خیلی از دل ها برای آن دست ها، تنگ می شود.
تکرار می شود مدام، تصویر کفش هایی خسته از تبعید و خاک خورده از مبارزه، آن گاه که پله های پرواز انقلاب، آسمان امیدوار را به سر زمین نامیدشدگان پیوند می زد، تا قدم هایی را فرودآورد که فریاد برآورنده الله اکبر بود.
الله اکبر...
الله و اکبر، به عظمتی که تو در دل ها انداختی، چه شکوهی، که زمین و زمان را و همه را زبان کرده بود تا پس از سال ها یا مرگ یا خمینی به عطر حضورت مستانه خروش برآورند که روح منی و بت شکنی ...
روزها می گذرد و شنیده ایم پژواک طنین تبرهای فرهادوارانی که تو شیرین جانشان بودی و بر کهکشانی از راه شیری هرکدامشان یک ستاره ای.
تصدقت،
ما ها فقط شنیده ایم ...
تو گرمابخش سرزمین یخ زده و بهمن گرفته 57 بودی.
مایی که گاه رفتن ات عمری نبوده مان مگر به عده انگشتان دست، هنوز مسحور نگاه های جادویی توایم .
نگاه هایی گیرا، به زیر ابروانی که طاق خورشید بود و هیبت آسمان را برای دشمنانت آشکار کرده بود.
این روزها به برکتت، در سایه خورشیدیم ولی حس می کنیم، دل خورشیدمان هم برایت تنگ می شود.
یادت همیشگی است و خاطرت پاینده، در هر روزگارو هر لحظه تا زمان جاریست.
به قصد قربت نه به قصد غربت ...
به ازای هر قدمی که بر می داری، عقل شکوه می کند که یک قدم دور شدی ولی دل، گواهی می دهد که تکرار قدم هایت در تکاپوی مکان و زمان از قرب تو هیچ نمی کاهد.
قدم ها را آهسته تر بر می داری و آن گاه، یادت می آید که زمان و عمر دست به دست هم داده اند و در سایه این اتفاق همه سلاح ها نقش بر زمین شده و صاحبانشان سر تسلیم فرو داشته اند.
دلت آرام و قرار ندارد و می دانی که تپش های قلبت هیچ سرگرم کننده ای را برای تغافل هم بازی نمی شود.
به زمین منی و چادر های سفیدش، در بهت می نگری تا که دلت اعتراف می کند با او انس گرفته ای وهمین امروز، صبح روز سوم بیتوته که از خواب بلند شده بودی در سرت گذشته که ای کاش می شد همه سفر را در این صحرا ...
صحرایی که در آرامشش همه دل ها به پشتوانه یک کوه سترگ، استوار و محکم آرام و قرار گرفته بود.
ونیمه شبی اگر خواب آشفته، آزرده ات می کرد، سجاده نماز شبت پهلوی دل حضرت صاحب پهن می کردی و با اشک، مناجاتت را شکوه خجالت بی معرفتی ها، می کردی که بخشش از بزرگان است.
به ازای هر قدمی که برمی داری و برداشتی تا از محل خیمه های منی دور شوی، دلت خجالت زده شده که باشد آمدیم و ندیدیمت!
آمدیم و چشم هامان هرچه جستجوکرد، تو را ندید ویا که اگر دید، نشناخت و گذشت، وای برما... وای بر این چشم ها و دل ها که با هزار امید و آرزو هزاران فرسخ راه را...
قدم هایت را بر می داری و به این دل خوش می داری که آمده ای و عطر حضورش را چشیده ای و برایش دعا کردی و دست دعا کاسه گدایی کرده ای که " الهم کن لولیک ...
به ازای هر قدمی که بر می داری، یا برداشتی که از منی دور شوی، به آرزوهایی می اندیشی که در منی سر بریدی شان.
سر بریدی شان تا بین تو و حضرت رب لارباب حایلی نباشند، قدم هایت را برداشتی اما دور نشدی و دور همه دوری ها را خط بطلان کشیدی که آمده ای تا بمانی .
نیت قربت داشتی و سنگ ریزه هایت را اسباب رجم کردی و نشانه گرفتی وسوسه های خناس را،
رجم کردی شیطان را و مانع حضور تو در عرفات، منی و مشعر را.
به ازای هر قدمی که بر می داری، به خدا پناه می بری از دست نفس، از دست شیطان و وسوسه های خناسان که در پناه خانه بمانی و از صاحب خانه فاصله نگیری و دور نشوی.
پس به ازای هر قدمی که بر می داری، دل آرام می گیرد که نزدیک می شوی.
بیتوته ات را تمام کردی و پس از رجم به سمت طواف می روی، نیت قربت می کنی و عرفات، مشعر و منی را با امید زیارت دگر باره بدرود می گویی که این خداحافظی به قصد قربت است نه به قصد غربت.